"O Gott, das Leben ist die Hölle"

گه وضع اینه که هر چی دور و برم وول میخوره انگار اینه که یکی تو مغزم با ناخون بکشه به یه شیشه ای چیزی!

+ - ٥:٠٥ ‎ب.ظ - ۱۳۸۸/٥/٢٧
 

دوست دارم برگردم به همون روز که از ونک تا انقلاب رو پیاده میرفتم و زر زر عکسای بیخودی میگرفتم و شب رو کله ی علیرضا واسه اتوبوس موسوی دست تکون میدادم؛ دوست دارم برگردم با پارچه های سبزم و پوستر کروبی رژه برم و وقتی طرفدارای کروبی رو میبینم کلی با هم ذوق کنیم

دوست داشتم یکی بگه همه ی اونایی که الان تو بهشت زهرا زیر خاکن، همه ی این مامانایی که سیاه پوش میان تو پارک لاله، همین همسایمون که یه چشش اشکه یه چشش خون، حتی تو گوشی ای که تو انقلاب خوردم ، خونی که از کله ی پسره به خاطر سپر من شدن ریخت... همش خوابه

+ - ۱:٠٢ ‎ق.ظ - ۱۳۸۸/٥/٢٥
 

مردم این روز ها تفاوت بین دروغ و راست را نمیتوان تمیز دادن و هر آینه صحه بر صحبت های هم گذارده یا یکدگر را به دروغ گویی متهم میکنند!

اینجانب که این روزها صدای آژیر تمام پیچ و تاب مغزمان را کبود کرده یارای فکریدن نداشته و در حال تر زدن به اعصاب خود و اطرافیان میباشیم!

 

 

+ - ٢:٠٠ ‎ب.ظ - ۱۳۸۸/٥/٢٤
 

بر آب‌ها دست می‌کشم
بر پوست درختان
بر سنگ‌ها، صخره‌ها، علف‌ها
بر آن چیزها که در خیال من است و
اکنون اینجا نیست
پاهای ورم‌کرده‌را
بر کف سیمانی می‌سایم
لکه‌‌های خون را
از جداره ناخن‌ها بیرون می‌کشم
و چهره از یاد رفته‌ام را
در پیاله‌ای آب می‌نگرم
که در خاطره‌های من هست و
اکنون اینجا نیست
باید به یاد بیاورم چهره خود را
باید به یاد بیاورم صدای زنم را
باید با دخترم برای راهپیمایی فردا قرار بگذارم
باید زیر و بم صدای کسانم را مرور کنم
باید این خرچنگ را از گلوی خودم بردارم
باید حنجره‌ام را از این کرختی خلاص کنم
باید آواز بخوانم، فریاد برآرم، جیغ بکشم
باید در این مربع کوچک
تا می‌توانم ضربدر (×) بزنم
باید نام خودم را
نام کسانم را
نامه دخترم، زنم، پسرانم را
باید نام بقال محله، خیابان‌های شهر،
پارک‌ها، کوچه‌ها، کافه‌ها، کتابفروشی‌ها
باید تمام نام‌های روبه فراموشی را
روزی هزار بار تکرار کنم
باید به یاد بیاورم «من»‌ام را
باید به یاد بیاورم لبخندم را
باید به یاد بیاورم لیوان را، ملافه‌را،
چای صبح را، نان برشته را
کتاب را، روزنامه را، خودکار را
باید به یاد بیاورم
باید به یاد بیاورم
من انسانم
تکرار می‌کنم [...] تکرار می‌کنم [...]
انسان
[...]
انسان
[...]
انسان
من انسانم!
باید به یاد بیاورم!

حافظ موسوی
10/5/1388


+ - ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ - ۱۳۸۸/٥/۱٥
 

دوست دارم یک روز، تمام اونهایی که فکر میکنند من رو میشناسند بفهمند که من رو نمیشناختند

و این راست است

+ - ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ - ۱۳۸۸/٥/۱٠
 

"ناشناس دست هایش را که از روی شقیقه ها برداشت به سطح میز تحریر خیره شد. میز انباشته از دستِ کم بیست، سی نامه و پنج،شش بسته پستیِ باز نشده بودکه همه به نشانی او فرستاده شده بود.

دستش را دراز کرد و از پشت خرت و پرت ها کتابی را برداشت که به دیوار تکیه داشت. کتاب نوشته گوبلز بود با عنوان دوران شکوهمند. کتاب از آن دختر سی و هشت ساله و مجرد خانواده بود که تا چند هفته پیش توی این خانه زندگی می کردند. دختر مقامی پایین در حزب نازی داشت اما آن اندازه اهمیت داشت که مطابق مقررات ارتش نامش در فهرست دستگیر شوندگان بیاید. ناشناس خودش او را دستگیر کرده بود که کتاب زن را باز می کرد و دستخط کوتاه ِ صفحه اول را می خواند. واژه ها با مرکب ، به زیبان آلمانی، با حروف ریز و به خطی بود که نومیدانه سعی شده بود صادقانه باشد عبارت بود از: "خداوندا زندگی جهنم است" چیزی از این جمله دستگیر آدم نمیشد این جمله بر سفیدی کاغذ و نیز در آن آرامش کسالت بار اتاق جکم اتهامی بی چون و چرا و حتی همیشگی را داشت. ناشناس چندین دقیقه به صفحه کاغذ خیره شد و سعی کرد با همه دشواری هایی که داشت تحت تاثیر قرار نگیرد. سپس با علاقه ای که هفته ها میشد کاری را انجام نداده بود ته مدادی را برداشت و زیر دستخط به انگلیسی نوشت :پدران و مادران، وقتی فکر میکنم جهنم چیست؟ به این نتیجه میرسم که جهنم رنج موجودی است که توانِ دوست داشتن ندارد" می خواست زیر نوشته نام داستایفسکی را بنویسد اما وقتی دید که کلمه هایی که نوشته همه ناخواناست از ترس سراپایش لرزید، این بود که کتاب را بست"

 

تقدیم به ازمه با عشق و نکبت

دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم

جی دی سلینجر

+ - ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ - ۱۳۸۸/٥/۸
 

من توی 7مین سال وبلاگ نویسی ام اعتراف میکنم که آنقدر پخمه هستم تا نتوانم در این دنیا زندگی کنم

دیشب خوابش را هم دیدم که یک جایی بالا ولی نزدیک دارم نگاه میکنم که کِی جنازه ام را پیدا میکنند و دائم از چشم رهگذران قایم میشدم توی یک دخمه و مقنعه سیاهم را روی کله ام محکم میگرفتم بین دو تا دست هایم، همسایه هام هم یک دختر پسر بودن که با هم خود کشی کرده بودند و پسر هنوز نمیدانست! دختر هم با چشم های کبود که انگار داشت از کاسه اش می فتاد بی هیچ کلامی میخواست پسر را بگیرد و پسر نمیخواست... با یک مرد گنده ی آلمانی که هر قدر با چکش به سر و بدنش میکوبیدی فقط استخوانهایش خرد میشد و نه آخ میگفت و نه پوستش کبود میشد یا خون می آمد!

+ - ۱:۱۳ ‎ب.ظ - ۱۳۸۸/٥/٥
 

25 سال پیش، 25 جولای، 3 مرداد من به دنیا آمدم

میشود شنبه...

شنبه ای که انگار جوان تر ها بازهم به خیابان می آیند تا رنگ قرمز خونِ هم سالانشان را تازه نگه دارند و نگذارند سیاهیِ چرکِ زمان رویش سایه بیندازد و معلوم نمیشود کسی از پس پرده شصتش را به سمت زمین نشانه رود و چند مادر و پدر دیگر را عذادار کند یا نه؟!

شنبه ای که انگار هم نسل های من، دهه شستی ها، پشتشان گرم میشود به فریاد مردمی توی دنیا که نوای آزادی را برای ایران سر میدهند مردمی که قلبشان با دیدنِ چگونگی تو سری خوردنِ ما این لنگِ دنیا به درد آمده است.

من تولدم را توی خیابان جشن میگیرم، با گریه و فریاد و باتوم و وحشت، می رقصم بر خونِ دهه 60 ای ها و هفتادی ها که هر روز جنازه های سوخته و کنک خورده و لاشه های نیمه جانشان از قتلگاهِ اوین بیرون می آید.

دنیا برایم پای میکوبد

 

+ - ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ - ۱۳۸۸/٥/۳
 

یه شاگردِ پسر دارم که نیم وجب بیشتر نیست و هر بار که از روی غضب نگاهش میکنم دستشو دو بامبی میزنه به قفسه سینش و طوری که موقه ی "ک" گفتن دندوناشو حسابی رو هم فشار میده میگه "چاکرم" و آخر کلاس عادت داره در گوشم بگه که خیلی دوستم داره، من نگاه به اینا میکنم که چه طوری دارن سعی میکنن درس خون باشن و بچه های گل مامان باباشون، خانواده هاشونو میبینم که چه طور تو این آفتاب بچه هاشونو میگیرن به دندونشون و با نگرانی از اوضاع درسیشون می پرسن؛ بچه های دهه 70 ای و 80 ای که من دو روز دیگه حتما بهشون می خندم که چه قدر پوچ فکر میکنن و چرا کج لباس می پوشن و چرا نمیدونن کافکا کیه و ... نیگا نمیکنم که این من بودم که راست راست رفتم سر کلاسشون و what is your name  و what is your favorite color یادشون دادم و برگشتم سر زندگیم، کی به اینا فرصت رشد فکری میده؟ آموزش و پرورش؟ من؟ ماماناشون یا باباهاشون که سرشون به بزرگ کردنشون گرمه و نون شب؟

جمهوری اسلامی حالا فکر میکند کاش میذاشت ما دهه 60 ای ها به مش و مانیکورمون سر گرم میبودیم

لنگرودی ده سال روی "شکست خوردگان را چه کسی دوست دارد" کار کرد، دو سال منتظر ماند تا ممیزان وزارت ارشاد بگویند نه! خلاصه که (به اعتقاد من) دهان کجی اش را با نام 22 مرثیه در تیر ماه را بخوانید.

 

"به چه کارِ بدِ دیگرى مشغولند

که فریاد ما به گوش کسى نمى رسد"

 

پ.ن: این رو از وبلاگ سعید گوش کردم، شما گوش نکنید!

+ - ۸:٢٤ ‎ب.ظ - ۱۳۸۸/٤/۳٠
 

دریاچه پریشان خشک شد!

اسمائیل فصیح فوت کرد ، 5شنبه

ماموران پاسگاه انتظامی ایذه بعد از حمله پلنگ ایرانی آن را ... اشتباه نکنید، شعورشان به بیهوش کردن نرسید و کشتندش!

و اما نیما   ! و باز هم نگذاشتند برگزار شود!! (رجوع شود به اعتماد ملی امروز)

و پرده از راز خانوادگی یکی از هم کلاسی هام برای من امروز برداشته شد و دلم ریش است.

خبرِ سرسام و مغز سوراخ کن زیاد است اما امروز من با خوشحالیِ کودکانه ولی دل نشینی به شب رسیدم که یک راز میباشد.

 

+ - ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ - ۱۳۸۸/٤/٢۸
 

کشورم ایران است، ایرانِ کوروش و تخت جمشید و فردوسی و زرتشت

شهرم تهران، شهر دود و هیاهو و خستگی های پی در پی از باری بر دوش

من یک دخترم در ایرانِ مغرور، تهرانِ امروزِ روبه پیشرفتِ (!) پر نگار و نقش

نقشِ من؟

من کارمندم، دکترم، پرستار

خانه دار، معلم، هنرمند

راننده، فراش، خلبان

من مسئول دفتر شرکت معروفی هستم که کار 5 نفر رو میکنم و حقوق یک نفر (به اندازه وزارت کار) رو میگیرم!

من بی کارم، هر روز فرم های شرکت های خصوصی و دولتی رو پر میکنم و منتظر میشینم تا با جرم نداشتن پارتی بر پیشانی، شاید یک روز صاحب کاری شوم!

من کار دولتی دارم و هر روز زیر سوال میروم که چرا این کج است و آن راست؟!

من منشی شرکتی هستم که با وعده و وعید با رئیسم رابطه دارم و فیلمم توی موبایل ها پخش شده و امروز...

من توی مطب پزشک کار میکنم، سرم گرم به کارم است و مردم به چشم هرزه نگاهم میکنن

من کارمندی هستم که هر روز زیر سایه ی مسئول حراست کار میکنم تا خبط و خطایی ازم سر نزند

من معلمم، معلمی که گزینش را گذراند و برای تثبیت قبولی اش کتاب حجاب مطهری و حج و ... را جای روش تدریس و ... ارائه داد!

کارمند شرکتم، شرکتی که اخراجم کرد و نیروی متخصص چینی آورد! تخصصِ من؟ مدرک دانشگاه آزاد که مورد قبول نبود!

من پرستارم، دکترم، دکتری که ددیگر به مدرکش افتخار نمیکند و بی کار است! پرستاری که شب بیداری میکشد و حقوقش به اندازه ی خدمتکار فلان شرکت هم نیست!  

من یک دخترم

هر روز کنج خانه مینشینم تا منتظر باشم کسی بیاید و به کنیزی قبولم کند

چشمم سال هاست به دهان دوست پسرم دوخته شده تا مشکلاتش حل شود و اسم شوهر توی شناسنامه ام باشد

من یک پارچه خانومم چون هر روز ظرف میشورم و خانه را تمیز نگه میدارم و حرف نمیزنم

من سر به زیرم چون بکارتم را حفظ میکنم تا شب عروسی ام همه پارچه خونین حیا و متانتم را ببینند و شوهرم به پاکدامنی ام مطمئن شود!

من بکارتم را در یک شب پر هیاهو و رقص، به قیمت ایدزی که از شوهرم دارم فروخته ام  

من یک دختر مشهور و زیبا ام که زندگی ام را به تاراج دادند به گناه عشقبازی

من روزها از کنارتان میگذرم و شب ها بر بالینتان میخوابم و از درون می پوسم، آنقدر تا بوی گندم آزارتان دهد و مچاله ام کنید و دورم اندازید

من فرزند طلاقم ، دختری که از پدرش دزدید تا مادرش گرسنه نخوابد، دختری که آن قدر از مرد سرشار شد تا به زن گروید و اعدامش کردند...

 

من یک زنم

تنم پر از جای دندان هایتان است که هر روز تکه ای از گوشتم را کنده اید

من گرگ شده ام تا باقی گوشت مانده به تنم را حفظ کنم

من ساکتم و آن قدر تو سری خورده ام که صدای خودم را هم فراموش کرده ام

من زن خانه ام، تمام تصمیمات زندگی را میگیرم، آشپزی میکنم، زندگی را میگذرانم و یک شوهر دارم تا ننگِ بیوه بودن را به اسمم نچسبانید

من یک زنم که حرف میزند و لقب های رنگارنگی دارد

من از زبان خودم و زن های دیگر حرف میزنم تا حقم را بگیرم و هر روز تحلیل میروم

من یک زنم

یک زن که دیگر خودم را هم باور ندارم

یک زنم که وقتی هم قطارانم حق و حقوقم را یاداور میشوند فرار میکنم، گوشم را میگیرم تا همان ناچیزی که دارم از دستم نرود

زنی که با ردِّ سال ها بر پیشانی ام به عزای عروسیِ شوهرم نشسته ام با دختری که سنِ دخترم را دارد!

من زنم، مطلقه، بیوه، شوهر ندارم ...

آری این منم...

دارم مادر میشوم و هر ثانیه دعایم این است: خدایا دختر نباشد تا سرنوشتش جگرم را بسوزاند

من یک مادرم  

بچه هایم را به دندان گرفته ام

از دهانم میزنم و به دهانشان می گذارم تا فردا قلب پاره پاره شان جگرم را بسوزاند

پسرم سیلی خورده و بی جان است

دخترم ...

.

.

.

من یک دخترم که دیروز جلوی نمازجمعه تان به جرم حمایت از کسی که از فرط کتک بیهوشش کردید سیلی خورده ام

من دختری هستم که طعم اسپری فلفل و اشک آور و باتومتان را بر بدنم چشیده ام

من وصیت نامه ام را نوشته ام، به خیابان آمده ام تا زیر دست و پایتان له ام کنید و به همه نشانم دهید تا بدانم بیهوده نمرده ام

+ - ٥:٤٥ ‎ب.ظ - ۱۳۸۸/٤/٢٧
 

ما در انقلاب اسپری فلفل نوش جان کردیم، کتک خفیفی هم خوردیم

ترجیح میدادیم همینک در مراسم مایکل در حال رقص میبودیم

پرشین بلاگ و بقیه همگی مامور و معذورند که آی پی وبلاگ نویس ها و اینترنت کار ها را تحویل نظام بدهند

مادربزرگ از پدر اسدعا دارد که ما را در خانه مبحوس دارد

یک وبلاگی که این بغل کنترل پنل من بود و اسمش دختران فیروزه ای بود توی روزنامه به عنوان مرکز فحشا اعلام شد!

کلا من گیج میباشم و فکرم ر ونمیتونم منظم کنم

+ - ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ - ۱۳۸۸/٤/٢٠
 

من یک جور مازوخیسم پیدا کردم و اون اینکه به صحنه های شلوغی و زد و خورد برم، اعتراضمو با فرارِ ترسوآنه ام زیر سوال ببرم و یا از رفتن به تظاهرات از طرف خانواده منع بشم و در نهایت میل شدیدی پیدا کنم تا با سیگار دهن خودم رو سرویس کنم

For assholes who are searching weblogs for find out who is protester: FUCK U

+ - ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ - ۱۳۸۸/٤/۳
 

توی صفحه اول سایت دانشگاه ما همه چیز میتونید پیدا کنید، جز اینکه امتحانا برگزار میشه یا نه؟ توی ساعت امتحانات تغییری داده شده یا نه؟ و آیا شما زنده هستید که بیاید امتحانتون رو بدید؟!

بسیار ممنون

پ.ن: البته جملات مطلع کننده ی زیادی برای اطلاعات عمومی دانشجو ها یافت خواهد شد، م جمله تیترِ نوشته ی اینجانب! به همراه عکس روز!

باز هم بسیار متشکرم

+ - ٤:٢٥ ‎ب.ظ - ۱۳۸۸/۳/٢٦
 

 

+ - ۱:٥٥ ‎ق.ظ - ۱۳۸۸/۳/۱٩
 

ما را که میبینید این نوشته ها را سال هاست از خودمان متراوش مینماییم تا مغزمان سبک شود از سال 81 که بار و بندیلمان را از مدرسه بستیم و فهمیدیم دستمان باید در جیبمان برود و پشت کنکور ماندن برای کسی زندگی نمیباشد به دنبال کار های متعددی که اکثریتش معلمی میبوده در حال جان کندن میباشیم و هشتمان همواره گروی نهمان میباشد! دقیقا 6 سال در مدرسه ها پلکیده ایم که سه سالش را به پا دویی با عنوان مسئول کامپیوتر و چیزهایی که سعی کرده ایم در خاطرمان نگنجدگذرانده ایم، یک سال پیش دبستانی دو سال ورزش و ... یک سال علاوه بر مدرسه به صورت پاره وقت توی کانون به عنوان متصدیِ ثبت نامِ جیقیله های بی سر و پای متنوعی کار نموده ایم یا دو سال این هم در خاطر محترممان نیست، کامپیوتر درس داده ایم، تعمیرات کامپیوتر نموده ایم تا دم دم های مربی گری شنا قبل از مریضیِ مزخرفمان صعود نموده ایم، برای مهمانداری، بانکداری و هزار شغل محترمانه ی دیگر درخواست های متنوعی از خودمان صادر نموده ایم (دور شرکت ها را پس از چند جا که سعی در کشیدن بیگاری و احیاناً تجاوز به حریم های زنانه مان را داشتند همان ابتدا خط کشیده ایم) و اکنون تدریس زبان به صورت حق التدریسی در مدارس غیر انتفاعی مینماییم به بچه های دماغوی لوس ابتدایی ای که دائم از میزان گشادیِ کونشان هم شاکی اند و راهنمایی هایی که شخصیتِ والا و دست نیافتنیِ زندگیشان علیش مس میباشد و موقع هم خوابگی با تدی خرس های گنده بکشان فکر میکنند ساسی مانکن پیششان خوابیده و وقتی مثلا میگویی راجر واترز فکرشان به سمتِ نوعی مارک کاندوم پرواز میکند! البته مدرسه هر آینه حق دارد دم ما را روی کولمان گذاشته و تیپایی نثارمان کند، در ادارات مختلف با تیپ های مختلف فرم های متنوعی سیاه نموده ایم و با حالت گریان، شاکی، ملتمس و بچه پرروآنه تقاضای کار فرموده ایم.

امسال که حالا در تابستانِ مزخرفش وارد میشویم خود را برای امتحانات پایان ترم کارشناسیمان آماده می نماییم که نه ترم به دلیل کارمند بودنمان (!) کش آمده و اکنون در فرجه ی نه واحدِ باقی مانده کرم ضد آفتابِ سولیِر میزنیم و جلوی کامپیوترمان خضعولات مینویسیم.

لنگمان از لحاظ کاری در هواست و چشممان به هم قد و قواره هایمان است که چگونه با پارتی به شغل هایی وارد میشوند که حقِ ما میباشد و حقوق هایی می گیرند که ما به خواب ها و روئیاهای محترممان هم ندیده ایم و البته بیچاره هایی که مثل ما و شاید بیچاره تر از ما میباشند هم.

در هر حال کونمان در حال سوختن بود، این را نوشتیم تا بلکه هم آرامشی درونی بیابیم

آمین

+ - ۱:۱٠ ‎ق.ظ - ۱۳۸۸/۳/۱۸
 

-          مامان فکر نمیکنی قشنگ تر باشه اگر با من در مورد مسائل توی تخت خوابت با بابا صحبت نکنی؟

-          اوه عزیزم تو دختر بزرگِ منی، من حتی با دکترم هم اینقدر راحت نیستم که با تو.

و من فکر میکنم که مامان آنقدری با من حرف نمیزند که با گلدان ها و فیتونیای عزیزش و دائم به لبها و بینیِ دختر روبه رویی نگاه میکنم که انگار برانکوزی آنها را تراشیده و سعی کرده هرچقدر میتواند سکسی ترش کند ولی توی قسمت چشمها گندِ بزرگی زده و چشمهای دختر خیلی ورقلمبیده و افتاده است و حالا که دختر میداند لبهایش سکسیست سعی میکند چشمهایش را هم خمار کند که این باعث میشود توی شروع صحبت با وی کمی شک کنم؛ با تمام این احوال ازش میپرسم که چند سال دارد و با عکس العمل بی منطقش رو به رو میشوم  انگار که پسر شانزده ساله ای بهش متلک گفته باشد سعی میکند نشنیده بگیرد و با سماجت مسخره ی من مواجه میشود.

-          "بفرمائید" : حواسم جمع برگه ی A5ای میشود که خانمی با بوی عطرِ مسخره و دِ مده ی هالوین جلوی صورتم نگه داشته، برگه های تبلیغات انتخاباتی بین مهمان ها پخش میشود تا بحثِ یخِ " لباست را ااز کجا خریدی" و "دختر دمِ بخت میشناسید یا نه" را به : "به کی رای میدهی و ..." تبدیل کند.

-          "فقط ا" این را دختر میگوید.

-          "چرا؟" این را من پراندم برای اینکه شروعِ مبتذل صحبتم را ماست مالی کرده باشم.

دختر که بیست سال دارد، حالِ من را با نظریاتِ درِ پیتش که توی خانواده به خوردش داده اند به هم میزند، غبارِ زردی روی زیباییش را میپوشاند و موقع خداحافظی با دو انگشت در حالی که با انگشتهای دیگرش سعی در حفظِ  دستمال عرق کرده ای که توی مشتش چپانده را دارد دست میدهد و من حالا دیگر فکر میکنم مثلا اگر کسی دو هزار تومان پول برای Ultra ندهد و به جایش به آدامس Rain که سه هزار تومان است معتاد شود برایش مضر میشود یا مفید؟ یا این فکر که شاید یکی مثل آقای چو تصمیم گرفته باشد یرقانش را توی رستوران های مختلف تف مالی کند روی زندگیِ مردم* من جمله همین آشپزخانه ی رستورانی که صاحب خانه غذاهایش را به خورد ما داد و تناول کردیم چون کمی احساس سنگینی داریم.

 

*: Ha Jin, Saboteur, 1997

P.S. Mr. Choo is the main character in saboteur

+ - ٢:٢٠ ‎ق.ظ - ۱۳۸۸/۳/۱٧
 

ما و حق ناچاری

دوست دارد در انتخابات شرکت کند، پدر بیمارش را ببیند، نمیتواند

من قلبم درد میکند، بغض گلویم را میفشارد وقتی مناظره ها را میبینم و معروفی و میرصیافی و آیت ا... بروجردی و زهرا کاظمی و هزاران بیچاره ای که فقط داغشان به دلمان می ماند یا صدای آهشان جگرمان را میسوزاند.

پی نوشت: من سیاسی نیستم

پی نوشت 2: فیلتر شکن برای دیدن سایت بی بی سی

+ - ٤:۳٧ ‎ب.ظ - ۱۳۸۸/۳/۱٥
 

لطفا یک قلم و کاغذ بدید، من میخوام یه نمایشنامه بنویسم! (مرتبط: ایران تئاتر /  عدالت و امید / حیات)

 

+ - ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ - ۱۳۸۸/۳/۱٠
 
Designed by http://template.persianblog.ir/